سقراط
(399-470 ق.م)
زاده ی آتن زادگاه صدها فیلسوف
بدون اغراق میتوان او را بزرگترین فیلسوف یونان دانست
از سقراط چیز زیادی نمی دانیم چه هیچ گاه آموزه های خود را مکتوب ننمودو هر آنچه امروزه از او میدانیم از طریق آثار افلاطون شاگردش به ما رسیده
سقراط 62 ساله بود که معلم افلاطون 20 ساله شد .
الکیبیارس در مورد او گفته میتوان سقراط را با مجسمه های شعده بازی مقایسه نمود(ظاهر این مجسمه ها شبیه دلقک است اما چون آن را می گشایی درونشان تصویر خدایی است)
سقراط به خردمند آگورا معروف بو و غیب گوی آتن او را خردمند ترین مرد آتن نامیده بود
این جمله مشهور از سقراط که:من تنها یک چیز میدانم و آن اینست که هیچ نمیدانم را بارها شنیده ایم و شاید دلیل اصلی فیلسوف شدن سقراط و ماندگاری آموزه هایش که بیشتر به گفتگویی در جستجوی حقیقت می نمود تا آموزه ،همین جمله و ایمان او به این جمله باشد
می پرسید فلسفه چیست و پاسخ میداد :آن جریان فکری که ما را قادر میسازد خدا را بهتر بشناسیم
سقراط معتقد بود گیختن از مرگ دشوار نیست بلکه گریختن از جرم دشوار است زیرا جرم و گناه تیز رو تر از مرگ است
سقراط میگفت ارتکاب آنچه ضد ارزش نامیده میشود دلیل عدم درک درست انسان از ارزش است ،بنابراین به دنبال تعریف جامعی از مقوله ی ارزش و ضد ارزش بود
او میگفت درکی که به حقیقت بیانجامد ذاتی است و نمیتوان چیزی دیگر را از بیرون به عنوان حقیقت به فرد القا کرد، چه اگر هرکس به ندای درون گوش بسپارد سقراط ثانی خواهد بود! ندایی که او ندای الهی در خود میدانست
و سرانجام هییت منصفه ای 500 نفره او را به جرم گمراه کردن جوانان به مرگ محکوم کرد و او جام شوکران را نوشید تا به مرگ که آن را خوابی ابدی یا فراموشی و نسیان لذت بخشی میدانست سلام کند
در کسوت کور صبر
چاره ای نمی ماند جز طعنه ی بادام تلخ را به شهوت شکر خوردن
مصیبتی است هذیان خاموش
این روزها که همه از باور هزارتوهای نرفته می گویند
دیروز ها را می گویم...
گم شده سرم در ازدحام فکرهای ناپالوده
آلوده..
از تهوع شک ،گلویم خس خس میکند
انگار می گویند کافر شده ام ؟
چه خوب..؟!
انکار هیچ مقدس تر است از هجو ندانسته.
سمت خدا را هم که بگیری
در هزارتو های عریان باور
خشک می شوی
درست همان تکه نان خشکیده در التماس و التهاب بلیعیده شدن
به گلویی که
هنوز
خس خس میکند
"در گیر و دار طناب کفر"
ضجه ی بره ای دیگر می آید، هیس.
رها شدن بر گرده ی باد است و
با بی ثباتی سیماب وار هوا برآمدن
به اعتماد استقامت بال های خویش؛
ورنه مسأله یی نیست:
بر آسمان بلند
سرانجام
پر باز می کند.
جهان عبوس را به قواره ی همت خود بریدن است
آزاد ه گی را به شهامت آزمودن است و
رهایی را اقبال کردن
حتا اگر زندان
پناه و ایمن آشیانه است
و گرم جای بی خیالی سینه مادر
حتی اگر زندان
بالش گرمی ست
از بافه ی عنکبوت و تارک پیله.
رهایی را شایسه بودن است
حتی اگر رهایی
دام باشه و قرقی ست
یا معبر پر درد پیکانی
از کمانی
وگرنه مسأله یی نیست:
پرنده ی نو پرواز
بر آسمان بلند
سر انجام
پر باز میکند.
شاملو
سقوط در خواب دیگرانی که بیداری ام را دیده اند
ابتدای همین اشتباه مانوس
صفر قدم های ناپیموده
و فاصله -امتداد اضطراب من تا مرزهای دیده و نادیده-
و شک به تقدس بیداری کسانم در خواب آلودگی دیدگان
میروم. نه... می... چرخم
دنبال خودم
همه چیز دوران میکند در سرم
و امتداد فاصله ها مرا می برد به صفر راه های ناپیموده
انگار در خودم جمع شده ام
درست مثل ابتدای کابوسی که دیگران برایم دیده بودند
عادت کرده ام به دیدنم
دلم را پشت اشتباهی عادت و اندیشه پنهان کرده اند
نپرس
از دایره ای که مرا پیمود
وفاصله ای که هیچ گاه خالی نمانده از من و اضطرابم
میخواستم بگویم:
خواب دیده ام دریا دلش پر است از ماهی
ثانیه ها فرصت نمی دهند
بیدار که میشوم
دوباره در اندیشه تان سقوط کرده ام
متولد شهر آبدرا در کرانه ی شمالی دریای اژه(بالکان فعلی)
او را پدر علم جدید گفته اند
دموکریتوس معتقد بود که اشیا از ذرات ریز نامریی که هر یک جاودانه و تغییر ناپذیرند تشکیل شده است .او این ذرات را اتم (برش ناپذیر )نامید.بنابراین به تغییر به معنای حقیقی ایمان نداشت و از این نظر با الیاییها هم عقیده بود
او به روح معتقد نبود و فکر میکرد تنها چیزی که وجود دارد اتم و فضاست بنابراین وی را ماده گرا(materialist)می نامند.او معتقد بود روح وابسته به مغز است و مغز که از بین رفت ادراکی باقی نمی ماند
از نظر دموکریتوس حرکت اتم ها تحت هیچ طرح و تدبیر ارادی نیست همه چیز از قوانین گریز ناپذیر ضرورت پیروی میکند.
دموکریتوس به تعالیم اخلاقی نیز رغبت داشت.
از ناپایداری جهان و موجودات نباید به وحشت بیافتیم بلکه جا دارد بدین منظره همچون نمایشی پر هیجان که خود نیز در آن برای مدتی نقشی داریم نظاره کنیم(ذیمقراطیس)
نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.اگر به حکم تصادف در عمارتی که خانه ی شماست حادثه ی مرگی روی داد در رفتار همسایگان تعمق کنید.آنها در زندگی کوچک خود به خواب رفته بودند در همان لحظه بیدار می شوند خبر میگیرند دلسوزی می کنند.
مرده ای زیر چاپ است سرانجام نمایش آغاز می شود.آنها به نمایش حزن انگیز نیاز دارند چاره نیست این برای آنها نوعی تعالی است نوعی مشروب اشتها آور است.من سرایداری داشتم به راستی کریه و نامطبوع که بدجنسی مجسم بود.عفریتی ساخته از حقارت و کینه توزی.من با او حرف نمی زدم اما صرف وجودش کافی بود تا خوشنودی مرا به مخاطره افکند.او مرد ومن به تشییع جنازه اش رفتم .می توانید دلیلش را بگویید؟؟
آ.کامو
سهمگینی هجوم زمان در مرگ من
اعتصاب واژه ی غربت به حرف قاف
وستایش تو در سهمگینی این اضطراب
طعم بی طعمی شتاب در دلهره ی جاده
وترجمه ی قدم های من در ابتلای شتاب
تا ابتدای دلهره
تهوع این سکون
درمانده در ،ماندگی خویش
وهبوط اشک در درگیری چشم و انتظار
انگاردلی که زنگار مرگ خورده
در حفاظت پرده های اوثان زده ی تعصب
قساوت حدود در بی مرزی باورم
و انفجار شعله از کویر تسلیم
خواه دلگیر، خواه دلباخته
این منم بی دل بی دل،زنجیر شده ی بند بند خویش
در اسارت شتاب قدم ها
و جاده ی بی سرانجام...
پگاه
آناکساگوراس متولد کلازومنه بود .او بسیار به ستاره شناسی علاقه مند بود و نظرات مفیدی نیز در این زمینه ابراز کرد
آناکساگوراس باور نداشت که جوهر مطلق اولیه ای بتواند به اجرام مادی گوناگونی که ما در طبیعت میبینیم مبدل شود وقبول نمیکرد که آب یا آتش بتواند به سنگ و گوشت و... تبدیل شود
لذا بنیان نظریه او بر این اصل استوار بود که جهان از ذرات ریز بیشماری تشکیل شده که به چشم نمی آیند و قابل تقسیم به ذرات ریز دیگر هستند ولی خاصیتی از تمام چیز های دیگر در هر کدام از این ذرات ریز موجود است او این ذرات را بذر یا هسته نامید .
نظم را تنها نیروی به وجود آورنده ی طبیعت میدانست که از آن به شعور یاد میکرد
به آتن رفت اما به او تهمت خدانشناسی زدند و لذا از این شهر بار سفر بست.
نگویم...
که شاید فاصله حقیقتمان نپندارد و درگیر بغض و بعد نشویم
که شاید نزدیک تر از اینجا جایی بماند بین دو نفس برای احتمال ابتلامان .
شتاب حرف دیگری است از قساوت حدود
من که بی مرز بی مرزم در شباهت خود هامان به جای هم یا چه میدانم در هم
دیگر چرا هی رفتن را تلفظ کنم درست جایی که من و تو فرصت فاصله را نداریم
درست مابین دو ثانیه از عدم تا ازل
درست کتابی که فرهنگ رفتن ندارد و
منی که مانده ام
وتویی که...
هیس ...چیزی نگو این روز ها دیوارها خبر چین شده است
کار آن دارد که با تو کاری دارد
یار آن دارد که چون تو یاری دارد
او که در دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد!
عجب آن است که او تو را دارد از همه زارتر می گذارد!
او که نیافت به سبب نایافت می زارد
اوکه یافت باری چرا می گذارد؟!
در برآن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد.
خواجه عبدالله انصاری
(ج اول تفسیر البقره)
امپدوکلس یا ابندقلس متولد آگریگنتوم به حدی شهرت داشت که هم شهریانش او را به پادشاهی پذیرفتند اما او قبول نکرد و گفت ترجیح می دهد مثل یک دموکرات زندگی کند.مع هذا روایتی است که خود را به درون آتش فشان افکند تا الوهیت خویش را به پیروانش ثابت کند
امپدوکلس شاعر و فیلسوف که به حق او را شلی یونان نامیده اند وی ار نخستین کسانی است در بین قدما که اندیشه هایی چون ساحتمان اتمی جهان تنازع بقا انتخاب اصلح و... از مغزش گذشت
به نظر او هم پارامندیس و هم هراکلیتوس در موردی درست و در موردی نادرست میگفتند دلیل تناقض این دو در این بود که یک عنصر را در نظر میگرفتند امپدکلس معتقد بود باید اندیشه ی تنها یک جوهر اولیه را از سر بیرون کرد در مجموع ۴عنصر اولیه وجود دارد خاک هوا آتش آب. وقتی چیزی میمیرد عناصر چهار گانه از هم می گسلد اما این ۲ عنصر همواره تغییر ناپذیر باقی می ماند پس این اندیشه که همه چیز تغییر می کند نادرست است
او بر این باور بود که رندگی ابدی و ازلی است زندگی از مرگ به وجود نیامده و به وجود آمدن چیری از هیچ غیر ممکن است مرگ نابود شدن نیست بلکه رفتن به هستی جدیدی است گذشتن است
تالس و آناکسیمنس گفته بودند آب و هوا هر دو عناصر ضروری جهان مادی اند یونانیان آتش را هم ضروری می شمردند با این وجود این سوال باقی می ماند که چه چیز این عناصر را چنان با هم ترکیب میکند که حیات تاره ای پدید آید اوپدوکلس میگفت دو نیروی جداگانه در طبیعت در کار است مهر و کین
لذا او بین جوهر و نیرو تمایز قائل شد
من خاطره ا ی دست هامان را دشوار به یاد می آورم
حالا ذهنم دچار هذیان و کابوس است
حالا دیگر نه دچار دریا می شوم نه دلم شور ماهی ها را می زند
حالا دیگر تور بی ماهی پر است از صدف های توخالی
درست مثل ذهنم که خالی خالی مانده است
...
ادامه مطلب
اهل افه سوس در آسیای صغیر و معاصر پارامندیس
او متعقد بود اساسی ترین سرشت طبیعت تغییر و سیلان مداوم است از بودن در جهان خبری نیست و هرچه هست در حال شدن است
خدا در دیدگاه او چیزی است که کل جهان را در بر می گیرد. او به جای واژه ی خدا لوگوس یا عقل را به کار می برد و معتقد بود حتما نوعی عقل کل در جهان وجود دارد که آنچه در طبیعت روی می دهد را هدایت میکند
او معتقد بود جهان بر پایه ی فساد بنا نهاده شده .
نظریه ی هگل در مورد کشمکش میاد وضع موجود و وضع متقابل که در تشکیل وضع جامع موثر است از نظریه ی هراکلیتوس گرفته شده
اونیز چون هگل جنگ را تجلیل می کند و آن را به مثابه ی نیروی انفجاری ضروری می داند
چرا چنین نرم؟ـزغال سنگ روزی به الماس چنین گفت:(مگر ما خویشان نزدیک نیستیم؟)
چرا چنین نرم برادران من از شما می پرسم :مگر شما برادران من نیستید؟چرا چنین نرم؟چنین سست و تسلیم؟چرا رد و انکار در دل های شما چنین بسیار است؟چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟
نیچه
آری حاشا تا کی همه اش غلط است هیچ کس نیست مفهوم است هیج جیز نیست لفاظی تا کی بگذار فریب خورده باشیم فریب خورده ی زمان و زمانه تا وقتی بگذرد همه چیز بگذرد و تمام شود و صدا ها ساکت شوند تنها صدا ست تنها دروغ.اینجا عزیمت از اینجا و رفتن به جایی دیگر یا همین جا ماندن اما در آمد و شد....
سامویل بکت
(۴۸۰-۵۴۰)
او در الئا (ز مستعمرات یونان در جنوب ایتالیا ) میزیست
پارامندیس مهمترین فیلسوف الئایی به شمار می رود
پارامندیس معتقد بود هیچ چیز تغییر نمیکند و تغییر به مفهوم واقعی امکان پذیر نیست(وجود هیچ گاه عدم نبوده و نمی تواند بود)
او معتقد بود دنیا کروی است و از جوهر فساد ناپذیری ساخته شده .پارامندیس بین عقل و محسوسات جانب عقل را برگزید
پارامندیس باور داشت که حواس تصویر نادرستی از جهان به دست می دهد بنابر این گذشته آینده و .. از توهمات احساس است و هستی جهان در (حال )مستمر است
وی عقاید خود را ضمن منظومه ای با نام on nature عرضه کرد
خداحافظ پردهْنشين محفوظِ گريهها
خداحافظ عزيزِ بوسههای معصومِ هفتسالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصهی هر چه همين هوای هميشهی عصمت!
خداحافظ ... ای خواهر بیدليل رفتنها
خداحافظ ...!
ادامه مطلب
استاد حبیب الله بدیعی در سال ۱۳۱۳درشهرستان سواد كوه به دنيا آمد. بديعي آهنگساز و نوازنده ويولن بود. و در دانشگاه تهران در رشته زمين شناسي تحصيل كرد. استادان او لطف اله مفخم پايان، صبا، چينگوزيان بودند. شادروان بدیعی در نواختن دستگاهها و گوشه های آواز ایرانی از قدرت و توانائی قابل ملاحظه ای برخوردار بود به طوری که اهل فن به قدرت آرشه کشی وزیبای این هنرمند فقید اذعان دارند ایشان ابتدا در سال 1333 ، ارکستر کوچکی به نام ارکسر ۶را رهبری کردند و سپس به دعوت داوود پیرنیا همکاری با برنامه ی گل ها را آغاز کردند و تكنواز ويولن دراركستر ارتـش بود.
حبیب الله بدیعی در سال ۱۳۷۱ دار فانی را وداع گفت
از آثار ممتاز بديعي مي توان به باز نوازي قطعه هاي زنگ شتر، بهار مست، ساماني و زردمليجه اثر استاد ابوالحسن صبا و همنوازي ها با صداي محمود خوانساري
با تاریخ اینجا چه ها که نمی کنند تا به خودت می آیی می بینی بلع اینان شده ای و مزه ی گست را تف می کنند
آب جاری به دهان سگ نجس نمی شودو...
دلت می خواهد باز هم کفر بگویم؟....
پگاه
شبیه همان فرصت های نبوده و تمام شده
شبیه همان بغض های شکسته در مرز انزوا
شبیه همان خداحافظ هایی که به سلام های هرگز می گفتیم
من شبیه همه ی اقرار های نگفته شدم شبیه آگوستین
شبیه همه کس و هیچ کس
درگیر همیشه ی حرف های تکرار
دچار همان قصدها،همان بغض های نشکسته...
خمار یک شباهت کمی شبیه خودم
پگاه

