تبليغاتX
غروب بت ها
فلسفه ادبیات


کم کم حالت خمودی کرختی به من دست داد، مثل یک نوع خستگی گوارا...

بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا می رفت.متدرجا حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده، فراموش شده ی دوران بچگی خود را می دیدم. نه تنها می دیدم بلکه در آن گیر و دارها شرکت می کردم و آن ها را حس می کردم.لحظه به لحظه کوچکتر و محو تر می شدم بعد ناگهان افکارم محو و تاریک شد...

یک لحظه فراموشی محض را طی کردم. وقتی به خودم آمدم یک مرتبه خودم را در اطاق کوچکی دیدم ...

در یک دنیای طبیعی اما نزدیک تر و طبیعی تر متولد شده بودم...

آیا من خودم نتیجه ی یک رشته نسل های گذشته نبودم و تجربیات آن ها در من باقی نمانده بود؟...

از گوشه ی چشم که به سایه ی خودم نگاه می کردم می ترسیدم ....واگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ،فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم...

هرکس مرا شناخت زهمراهی ام رمید

نشناخته است سایه هنوزم که با من است

(هدایت/کلیب)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

انگار می گویند

هنوز برای نفس کشیدن فرصت هست...

نفس نفس میزنم این فرصت را

فرو میدهم غلظت پر از بازدم های کثیفتان را

و

حرف هایم  منقطع میمانند در حدود ریه ، زندگی...

نه حریص هستی نیستم

تنها کمی دیر رسیده ام به فرصت زندگی

اینها تلاش جامانده ی کسی است به اعتراض!

چقدر خسته ام و

چه بیهوده باید ساکت بمانم در این همهمه بیهوده

آری خسته ام خسته...دلم هوس نیستی دارد

چقدر ببازم به این سلک محتوم

نفس هایم که به شماره بیافتند

که به شماره بیاندازمشان

ریه را خالی خالی خواهم کرد از بازدم های حقیرتان

o2به علاوه نا به علاوه حقارت ،

آب نمیدهد ،تنها گنداب

پرباشید از عطرش

پی نوشت:حالم را بهم میزنم تا بالا بیاورمتان ، هر آنچه را که از شومی شرارت هاتان در من است

پگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 6:0 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام

قبل از این نسروده ام

میخواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست

پس آنکه شعر میسراید می تواند مرده باشد و می تواند کور...

پس هوا را از او بگیر خنده ات را گریه ات را نه

....

من همان هشتاد برگ برجسته ی یک خطم

...تو

اصلا خورشیدی

از این شعر تکراری تر ممکن است ؟

هوا را از من بگیر خنده ات را نه

هز ها را از من بگیر

شعله ات رانه

.....

بعید است زنده باشم

مرده ام

سعید است دستی که پاره میکند گرده ام

سعید است امامی است

سعید امامی است

من قتل های زنجیره ایی توام...

کشته اند وجسدم در جایی پنهان است

تویی که می شناسمت ای آینه ی بردار

چون نظر کردی بر آینه

جسدم در تو پنهان است....

انتخابی از آلبوم نامجو

معمولا از این شعر یا ترانه ها خوشم نمیاد اما این یکی حس غریبی بهم داد انگار ...

دلم خواست بخونینش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

دچار هذیانم ،

ثبوت دردناک واژه بر دوراهی حنجره ام،

تقاص ندانم کاری اندیشه را

پس می دهم

و خلوت بی خاطره و این خلسه ی خبیث را.

من دیگر کاری به سقوط وسرنوشت ندارم

تنها تعبیر یک واژه را میخواهم

                                   از کسالت شعور آینه

همین!

ای بی...

بی چه؟

اصلا به دیگران چه که من درست در تب رسیدن منجمد مانده ام

ای بی ...

عیبی ندارد

چماق بر سرهامان بکوبید

جمجمه های خالی مد شده اند این روزها

بر

پیراهن خاکستری خواهرانم

هذیان پیچیده در خلوت سلول هایم

بوسه می زنم به لب آب

و

فرو می دهم یکی یکی هذیان های سرنوشت و سقوط و

...

داستان کهنه ایی که طعم گس خاکستری دارد.

می کوبند همچنان

بر جمجه ام

سنگ ها اسارتشان را.

پس میدهم

تقاص زندگی را،

همه ته مانده های دلم را 

روی سنگسار حرمتی پیچیده در سکوت سیاه خودخواهی  نخی  برادرانم!!

پی نوشت:تشکر از دوست خوبم برای جایگذاری واژه گان خودخواهی ملی با خودخواهی نخی

پی نوشت 2:به یاد زنی،انسانی که محکوم  به مرگ و سنگ مانده است (ف-م)

پگاه


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

مانده بر دامنه ی درد

شریک اشتباه های کفر آلود

پوسیده در ابتلای (تنه) ام به ( آ )

شبیه اسارت یک سلول در خود

و تاول هایی که تاوان انحصار من اند به هندسه ی دایره

چیزی یا چیز هایی است که نباید تکرار کرد

مثل خفقان حنجره از ترس اعتقاد

بی کسان غربت و بی علتی

نه...

دیگر نفس نخواهم کشید

                               بوی مانده گی اندیشه هاتان را

دل من در التهاب یک اضطراب نطفه بسته

گور پدر همه ی این آرامش هایی که دارند خفه ام می کنند

اصلا گور پدر خودم با این کفایت های کثیف

من به عدم حلقه شده ام

درست جایی که به صرافت ازل افتاده بودم

و...

تب تابستانی نگاهم را

هیچ چشمی

به شوراب اشک

                   پاشویه نخواهد کرد،می دانم

نه...

دیگر به خواب کسانم اعتمادی نیست

تعبیر شده ام در صراحت لذت این انزوا

رقم خورده

             در

                 حظ هذیان دلم

و حالا...

           پیشتر از مرگ

زاده می شوم در حرمت جرئت

 پگاه

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 


برای چيدنِ آخرين جمله‌ی جهان
کلمه کم آورده‌ام،
لطفا حروفِ روشنِ رازداران را آزاد کنيد!


آزادشان کنيد!
آن‌ها فرزندانِ فرصت‌گريزِ هزاره‌ی نان‌اند،
که در پايداریِ خويش
جهان را از پيرشدن باز می‌دارند.


آزادشان کنيد!
پرستويی که امروز قفس‌نشين شماست
فردا عقاب قفل‌شکنی خواهد شد
که به قله‌ی مِه‌گرفته‌ی قاف هم قناعت نخواهد کرد.


آزادشان کنيد!
آن‌ها کامل‌ترين کمربستگانِ باران‌اند،
که ما روياهایِ بی‌گرگ خويش را
در آهوترين پيراهنِ بی‌فَريب‌شان شسته‌ايم.


آزادشان کنيد!
پروانه‌ای که از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفته‌ی خود
نخواهد ترسيد.
تنها در تلاوت مخفیِ ما تکثير خواهد شد،
مثل ستاره در آسمان
ترانه در کوه وُ
کلمه در کتاب.


هی رفته بر آب، درياب!
آخرين جمله‌ی جهانِ ما
علاقه به آزادی آدمی‌ست،
که در چيدنِ چلچراغِ آن

کلمه کم نمی‌آوريم.

صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

افلاطون(347-427)

متولد آیگینا

نام اصلی او اریستوکلس بود و افلاطون نام مستعارش.

زن ومرد ،آزادی در عشق، مالکیت عمومی ثروت ، آزادی بیان، تساوی زن ومرد، سوسیالیسم ، کمونیسیم و ... تنها بخشی از افکار و اندیشه هایی است که خمیر مایه ی فلسفه او را به وجود آورد

از جمله ی مهم ترین آثار او میتوان ضیافت، تیمایوس و شاهکار بزرگ جمهوری را نام برد .به طوری که امرسن می گوید:کتاب خانه ها را بسوزانید و فقط این یک کتاب را باقی بگذارید  زیرا چکیده ی همه ی آن ها در این یک کتاب جمع شده است.

تصویری که او در کتاب جمهوری خود به تصویر میکشد تنها جنبه ی نظری نداشته و افلاطون تا حدی سعی بر آن داشت تا به آن جامه ی عمل بپوشاند

در شهر اسپارت افلاطون تلاش کرد تا مفاهیم نظری جمهوری را به واقعیت بدل کند ؛نظام حکومتی اسپارت آزمایشی بود _ نوعی مارکسیسم 23 قرن قبل از مارکس _مردم اسپارت زندگی اشتراکی داشتند همه در سالن های عمومی غذا میخوردند هیچ کس حق نداشت مالک طلا باشد ،کودکانی که در جمهوری به دنیا میامدند حاصل آمیزش های اشتراکی بودند از این رو ازدواج فردی وجود نداشت کودکان متعلق به همه ی مردم اند از این رو به محض تولد آن ها را از والدینشان جدا میکردند و...

افلاطون معتقد بود مایه ی واقعی در عالم(ذات) اشیاست .جهان مادی و اشیا اطراف تنها سایه هایی از این صورت هاست .او می گفت :ذات اشیا تنها چیز های ماندگار و حقیقی اند.

حتی در رابطه با مفاهیم نیز مثل اخلاق معتقد بود یک عمل خاص از این بابت خوب است که چیزی در آن است که آن را خوب میکند .این چیز ،ایده ی کلی خوبی است .مفاهیم اخلاقی به این خاطر خوب نیستند که نتایج دلخواه را به بار می آورند ،بلکه به این دلیل خوبند که با ایده ی کلی خوبی تطابق دارند

افلاطون معتقد بود تنها راه کسب معرفت ،خردورزی است زیرا با خرد میتوان امور بدون تغییر را درک کرد انسان خرد ورز فنا ناپذیر و سرمدی است  .

افلاطون به دعوت پادشاه سیراکوس برای ساختن جمهوری صلح خود به آنجا رفت اما چون با پادشاه سیراکوس فاصله ای بس عمیق داشت سرانجام به دستور پادشاه به عنوان برده به فروش رسید و به پایمردی دوستی آزاد شده روز های آخر عمر خود را با خاطرات آرام یک زندگی پر تلاطم به سر آورد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 2:52 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

انگار میپوسم

                    از درون

اشک هایی منقطع از حرمت بغضی که شکسته ام به مرز انزوا

هذیان میگویم_میگویند_

دیگرانی که سرشان گرم است به من و

من به...

نمی پیوندم به این انفصال محکوم

دغدغه های بی ایمان دارم

گویی

       انسانی منقطع در لکنت باورش به بودن

اندیشه ام را برای همه گشوده ام

و مشتم را...

کوبیده ام بر تکرار تابوت سنگین پیکرم

چاشنی ذهنم پوسیده

و این بوی باروت گندیده دارد دیوانه ام میکند

از دو سو اندیشه ام را میکشند

کور است دیگر

گره ی باورم به بی اعتقادی

حالم به هم میخورد از تن به اندیشه هاتان کوبیدن

این ریسمان پوسیده و

من...

سقوط کرده ام

گورم را گم خواهم کرد

همان طور که

خودم را

         پیشترها

پگاه


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط پگاه  | 

من در معرض دگرگونی های ناگهانی هستم.چیزی که هست من خیلی به ندرت فکر میکنم،بنابراین انبوهی از مسخ های کوچک بی آنکه ملتفتشان باشم درونم انباشته میشوند و بعد روزی از روزها،یک انقلاب درست و حسابی اتفاق می افتد .این همان است که به زندگی ام همچو جنبه ی ناهموار و ناهمسازی را داده است(70)

...

من آینده را میبینم چندان رنگ باخته تر از زمان حال نیست.چه لزومی دارد که تحقق بیابد؟تحققش چه چیز بیشتری به آن خواهد داد؟(105)

...

حالا وقتی میگویم من ،توخالی به نظر میرسد .دیگر نمیتوانم خودم را خوب احساس کنم،از بس که فراموش شده ام .تنها چیز واقعی که در من مانده و،وجود است که میتواند خودش را احساس کند که وجود دارد(297)(تهوع)

سیری که سارتر در رمان تهوع از ابتدا تا انتها برای شخصیتی انسانی رقم میزند

فرومانده در مسخ خود ،در عدم فکر(بی شباهت به تعقل) و باور پیوند آینده با اکنون در  تجربه ی گذشته ،درگیرو دار عدم عقلانیت وجود وبه دنبال راهی برای پایان دادن به تهوع ،درست در پایان تهوع (308)(آیا من نمی توانم سعی خودم را بکنم...)

وآیا به راستی تهوع پایان میپزیرد؟...


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

وسرانجام

سقراط

(399-470 ق.م)

زاده ی آتن زادگاه صدها فیلسوف

بدون اغراق میتوان او را بزرگترین فیلسوف یونان دانست

از سقراط چیز زیادی نمی دانیم چه هیچ گاه آموزه های خود را مکتوب ننمودو هر آنچه امروزه از او میدانیم از طریق آثار افلاطون شاگردش به ما رسیده

سقراط 62 ساله بود که معلم افلاطون 20 ساله شد .

الکیبیارس در مورد او گفته میتوان سقراط را با مجسمه های شعده بازی مقایسه نمود(ظاهر این مجسمه ها شبیه دلقک است اما چون آن را می گشایی درونشان تصویر خدایی است)

سقراط به خردمند آگورا معروف بو و غیب گوی آتن او را خردمند ترین مرد آتن نامیده بود

این جمله مشهور از سقراط که:من تنها یک چیز میدانم و آن اینست که هیچ نمیدانم را بارها شنیده ایم و شاید دلیل اصلی فیلسوف شدن سقراط و ماندگاری آموزه هایش که بیشتر به گفتگویی در جستجوی حقیقت می نمود تا آموزه ،همین جمله و ایمان او به این جمله باشد

می پرسید فلسفه چیست و پاسخ میداد :آن جریان فکری که ما را قادر میسازد خدا را بهتر بشناسیم

سقراط معتقد بود گیختن از مرگ دشوار نیست بلکه گریختن از جرم دشوار است زیرا جرم و گناه تیز رو تر از مرگ است

سقراط میگفت ارتکاب آنچه ضد ارزش نامیده میشود دلیل عدم درک درست انسان از ارزش است ،بنابراین به  دنبال تعریف جامعی از مقوله ی ارزش و ضد ارزش بود

او میگفت درکی که به حقیقت بیانجامد ذاتی است و نمیتوان چیزی دیگر را از بیرون به عنوان حقیقت به فرد القا کرد، چه اگر هرکس به ندای درون گوش بسپارد سقراط ثانی خواهد بود! ندایی که او ندای الهی در خود میدانست

و سرانجام هییت منصفه ای 500 نفره او را به جرم گمراه کردن جوانان به مرگ محکوم کرد و او جام شوکران را  نوشید تا به مرگ که آن را خوابی ابدی یا فراموشی و نسیان لذت بخشی میدانست سلام کند

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

در کسوت کور صبر

چاره ای نمی ماند جز طعنه ی بادام تلخ را به شهوت شکر خوردن

مصیبتی است هذیان خاموش

این روزها که همه از باور هزارتوهای نرفته می گویند

دیروز ها را می گویم...

گم شده سرم در ازدحام فکرهای ناپالوده

آلوده..

از تهوع شک ،گلویم خس خس میکند

انگار می گویند کافر شده ام ؟

چه خوب..؟!

انکار هیچ مقدس تر است از هجو ندانسته.

سمت خدا را هم که بگیری

در هزارتو های عریان باور

خشک می شوی

درست همان تکه نان خشکیده در التماس و التهاب بلیعیده شدن

به گلویی که

هنوز

خس خس میکند

"در گیر و دار طناب کفر"

ضجه ی بره ای دیگر می آید، هیس.

پگاه


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

رها شدن بر گرده ی باد است و

با بی ثباتی سیماب وار هوا برآمدن

به اعتماد استقامت بال های خویش؛

ورنه مسأله یی نیست:

بر آسمان بلند

                سرانجام

                            پر باز می کند.

جهان عبوس را به قواره ی همت خود بریدن  است

آزاد ه گی را به شهامت آزمودن است و

رهایی را اقبال کردن

حتا اگر زندان

                پناه و ایمن آشیانه است

                و گرم جای بی خیالی سینه مادر

حتی اگر زندان

                 بالش گرمی ست

                 از بافه ی عنکبوت و تارک پیله.

رهایی را شایسه بودن است

حتی اگر رهایی

                 دام باشه و قرقی ست

                 یا معبر پر درد پیکانی

                                           از کمانی

وگرنه مسأله یی نیست:

پرنده ی نو پرواز

بر آسمان بلند

                سر انجام

                         پر باز میکند. 

شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

سقوط در خواب دیگرانی که بیداری ام را دیده اند

ابتدای همین اشتباه مانوس

صفر قدم های ناپیموده

و فاصله -امتداد اضطراب من تا مرزهای دیده و نادیده-

و شک به تقدس بیداری کسانم در خواب آلودگی دیدگان

میروم. نه... می... چرخم

دنبال خودم

همه چیز دوران میکند در سرم

و امتداد فاصله ها مرا می برد به صفر راه های ناپیموده

انگار در خودم جمع شده ام

درست مثل ابتدای کابوسی که دیگران برایم دیده بودند

عادت کرده ام به دیدنم

دلم را پشت اشتباهی عادت و اندیشه پنهان کرده اند

نپرس

از دایره ای که مرا پیمود

وفاصله ای که هیچ گاه خالی نمانده از من و اضطرابم

میخواستم بگویم:

خواب دیده ام دریا دلش پر است از ماهی

ثانیه ها فرصت نمی دهند

بیدار که میشوم

دوباره در اندیشه تان سقوط کرده ام

پگاه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

دموکریتوس(ذیمقراطیس)(460-370ق.م)

متولد شهر آبدرا در کرانه ی شمالی دریای اژه(بالکان فعلی)

او را پدر علم جدید گفته اند

دموکریتوس معتقد بود که اشیا از ذرات ریز نامریی که هر یک جاودانه و تغییر ناپذیرند تشکیل شده است .او این ذرات را اتم (برش ناپذیر )نامید.بنابراین به تغییر به معنای حقیقی ایمان نداشت و از این نظر با الیاییها هم عقیده بود

او به روح معتقد نبود و فکر میکرد تنها چیزی که وجود دارد اتم و فضاست بنابراین وی را ماده گرا(materialist)می نامند.او معتقد بود روح وابسته به مغز است و مغز که از بین رفت ادراکی باقی نمی ماند

از نظر دموکریتوس حرکت اتم ها تحت هیچ طرح و تدبیر ارادی نیست همه چیز از قوانین گریز ناپذیر ضرورت پیروی میکند.

دموکریتوس به تعالیم اخلاقی نیز رغبت داشت.

از ناپایداری جهان و موجودات نباید به وحشت بیافتیم بلکه جا دارد بدین منظره همچون نمایشی پر هیجان که خود نیز در آن برای مدتی نقشی داریم نظاره کنیم(ذیمقراطیس)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط پگاه  | 

انسان چنین است دو چهره دارد:

نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.اگر به حکم تصادف در عمارتی که خانه ی شماست حادثه ی مرگی روی داد در رفتار همسایگان تعمق کنید.آنها در زندگی کوچک خود به خواب رفته بودند در همان لحظه بیدار می شوند خبر میگیرند دلسوزی می کنند.

مرده ای زیر چاپ است سرانجام نمایش آغاز می شود.آنها به نمایش حزن انگیز نیاز دارند چاره نیست این برای آنها نوعی تعالی است نوعی مشروب اشتها آور است.من سرایداری داشتم به راستی کریه و نامطبوع که بدجنسی مجسم بود.عفریتی ساخته از حقارت و کینه توزی.من با او حرف نمی زدم اما صرف وجودش کافی بود تا خوشنودی مرا به مخاطره افکند.او مرد ومن به تشییع جنازه اش رفتم .می توانید دلیلش را بگویید؟؟

آ.کامو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط پگاه  |