ازسخاوت آیینه حرف که می زنم قسم خورده ام که از خدا و خودم هرگز چیزی نگویم

نگویم...

که شاید فاصله حقیقتمان نپندارد و درگیر بغض و بعد نشویم

که شاید نزدیک تر از اینجا جایی بماند بین دو نفس برای احتمال ابتلامان .

شتاب حرف دیگری است از قساوت حدود

من که بی مرز بی مرزم در شباهت خود هامان به جای هم یا چه میدانم در هم

دیگر چرا هی رفتن را تلفظ کنم درست جایی که من و تو فرصت فاصله را نداریم

درست مابین دو ثانیه از عدم تا ازل

درست کتابی که فرهنگ رفتن ندارد و

منی که مانده ام

وتویی که...

هیس ...چیزی نگو این روز ها دیوارها خبر چین شده است

پگاه