شرحی کوتاه بر زمانی که یک اثر هنری بودم


در جای جای سطور این اثر خواننده خود را درگیر باورها، ارزش ها و ضد ارزش هایی می یابد که شاید در روزمره گی های همیشه کمتر فرصت تفکر و تامل در باب آن ها را بیابد‌ .
رمان با دریا و امواج خروشان آغاز شده و با دریا و سکوت و ارامش آن پایان میابد. درمسیر داستان اما انسانی که در اغاز ایستاده، آفرینشی از نو میابد. بررسی رد نگاه نویسنده به یک امر یکسان در ابتدا و انتها، تلقی متفاوتی از هستی و اشیا را به ذهن متبادر میکند و مفهوم مطلق را زیر سوال می برد. یک اتفاق، شی یا حتی انسان در برهه های گوناگون می تواند با نوع برداشت و نگاه ما از تعریف و توصیف، چیزی کاملا دیگرگون را به تصویر بکشد.
داستان به زیباترین چیزها می تازد، جسورانه در باب زیبایی و هنر و به ویژه سرنوشت هنر در دنیای معاصر صحبت کرده و بی پرده پیچیدگی هنر به تکنولوژی، صنعت و تجارت را ناموفق و منفور می داند. هنر که زمانی نجات دهنده ی انسان بوده و فلسفه ها درباب آن داد سخن داده اند اکنون در گیرودار نگاهی تجاری، صنعتی و آشوب زده، ماهیت انسان مدرن را نشانه گرفته و انسانیت او را لگدمال می کند‌. آنچه خواننده در جای جای داستانی ساده و روان با آن  مواجه می شود شک است، شکی که همواره در جنبه های تفاوت آنچه انسانیت نامیده می شود با سایر موجودات وجود داشته ودارد و در باب آن فلسفه و دین تلاش های زیادی نموده اند‌. گرچه در نوشته هایی چون مسخ کافکا انسان به هیت موجودات زنده ی دیگر درمی آید، در این داستان با گونه ای دهشتناک تر از سرنوشت انسان مدرن مواجهیم  و آن تبدیل انسان به موجودی غیر زنده است. در کنار این امر، این مسله که هنر ، وادی ارتباط و تبدیل انسان به شی است بسیار حائز اهمیت بوده و بیشتر خواننده را به فکر وامیدارد
انسانیت ارجح است یا اثر هنری!
اثر هنری حیاتی انسانی دارد شبیه هنرمندِ خود ؟ یا صرفا از وجوه هنری یک شی ، مورد نظر و توجه است؟
سوالاتی که ذهن را به کنکاش در باب آثار هنری نیز وامیدارد.
داستان، انسانی سرگشته، خموده، پس زده را به ویترین تماشا میگذارد که بر خلاف بسیاری رمان ها، ویژگی های روحی یا انسانی خاص و برجسته نداشته و به نوعی فردی کاملا معمولی است این مسله از تفکرات ساده او دریافت می شود و ناگاه وانهادگی این انسان در عصر مدرنیته که با سرعتی عجیب، اتفاقات، انسان، حیات و ... را معنا زدایی کرده یا معناهایی موهومی می بخشد.
و در نهایت سرنوشت انسانی که حتی یک اثر هنری نیست، یک بدل وانهاده از هنری حقیر و ناکامل است .
هنری که حتی هنرمند او را بسان توهینی به بشریت تلقی می کند
داستان با موفقیت تمام در قالب روایتی ساده به بیان هنر و ضد هنر پرداخته و سرنوشت بشر به دام افتاده در دست هنر آشوب زده و غیر اصیل را به تصویر می کشد فردی بی هویت با جسمی که هزاران رنج بر آن حک شده است
گرچه نوع جمع بندی پایانی داستان کمی دور از انتظار مخاطب است و به نظرمی رسید شاید نگارشی دیگرگون و پایانی باز برای چنین داستانی تامل بیشتری در خواننده ایجاد کند 

سرخپوست

در دل التهابات فضای زندانی در حال جابه جایی، شروع موفق داستان با تلاش برای متقاعد کردن نجار زندانی در ساخت چوبه ی دار زندان جدید جلو میرود تا به تدریج با پرداخت وجوه درونی زندان بان با بازی بسیار خوب محمدزاده، همزمان روایتی از عشق و انسانیت در فضای نامتعارفی چون زندان را به تصویر می کشد. همزمان که در این بحث کوتاه و به ظاهر فاقد اهمیت، عنصر دین، جامعه، اعتقاد، شک، خرافه و ترس از واپس زده گی جامعه در فرد زندانی به خوبی تصویر می شود. مکالمه ای کوتاه که بیننده را با فضای جامعه و بینش زمانی روایت تا حدی آشنا می کند. و هوشمندی فیلم ساز که حتما کارکردی بزرگ تر برای آغازی ترین دیالوگ های فیلم خود در نظر دارد.  جابه جایی زندان که به مرور با شیوه ی صحیح نمایش فیلم ساز بیانگر آغاز تحولات و نوسازی های میهنی است‌.
روایت فیلم روایتی سرشار از التهاب در دل آرامشی درونی یا بالعکس است که به مقوله ی فرار از زندان می پردازد. با تصویر زندان بان، شخصیتی که از ابتدا تا انتها نه خوب مطلق و نه بد مطلق است با رنگی خاکستری و ملو که کمتر در سینمای ایران جایگاهی موفق داشته است.  تعقیب و گریز های داخل زندان لحظه ای مخاطب را خسته نکرده و همزمان با روایتی عاشقانه و زیرپوستی اشتیاق بیننده را دوچندان میکند. آنجا که پخش آهنگی عاشقانه از بلندگوهای زندانی خالی حال بیننده را میان این همه ناخوشی خوش میکند. ملودرامی عاشقانه و در عین حال به شدت شریف در فضایی سرد خاکستری و بسته از زندانی که رو به تخریب است. تصویر عشق که در فضا و زمان و مکانی ناگاه می تواند در هجوم نا به هنگام و دلنشین خود سرنوشت و دنیای درونی انسان یا انسان هایی را متحول کند.
قاب بندی های به شدت زیبای فیلم ساز با ساخت لوکیشینی بی نظیر و حرفه ای که به حق شانه به شانه ی فیلم های مطرح سینمای جهان در این ژانر میایستد، در حالی که هویت و فضای ایرانی خود را از دست نداده و بیگانه از هستی مخاطب ایرانی و شناساندن این هویت نیست.
و حال فرار زندانی در زندان! متناقض نمایی که در کلیت فیلم موج میزند. چه در زندان بان -با شخصیت پردازی خوب فرا تاریخی و فراجناحی که وجه ی پسا انقلابی ای که همواره بر شخصیت های نظامی فیلم های ایران سایه انداخته بر او حاکم نمیشوند- از عشق ، وظیفه و اخلاق و چه در ریتم و آهنگ فیلم. ریتمی کند در زمانی که به سرعت سپری خواهد شد و حتی کنش هایی تند در جایی که بیننده ی مخاطب سینمای کمتر حرفه ای عادت کرده که آن را معلق و کند ببیند.
داستان روایتی از شک میان مفاهیم قانون ،عدالت، قضاوت و  شهادت است که مفهوم مطلق را به درستی زیر سوال می برد . روایتی که در متن میان انسانیت، وظیفه، عشق و پیشرفت یک انسان که همانا زندان بان داستان است یافت می شود. با صورتی از نمایش زندان بان که کمتر در سینمای جهان شاهد آن بوده ایم صورتی کمتر اغراق آمیز و تصویر زندان بان در قالب یک انسان با تمامی شک ها، مهر ها، درد ها و در عین حال استواری ، خشونت به اندازه و هوش و ذکاوت لازم.

 

محمدزاده در هیت زندان بان نقطه ی شروعی برای تحولی ناگهانی و بی ریشه ندارد بلکه از ابتدای داستان در عین ابهت، عظمت و جسارت و حتی در آخرین صحنه ی فیلم همچنان با حفظ تمامی این عناصر مرحله به مرحله رشد میکند. و در صحنه ای میانه که محمدزاده به ناچار لباس خود را از یک لباس نظامی به لباسی معمولی تعویض میکند سرعت بیشتری می یابد.
پرداخت فیلم به موضوع فرار از زندان در فضای زندان و عدم نمایش زندانی فراری در کلیت فیلم یکی از نقاط  قوت فیلم است‌. فراری ای که از بی عدالتی می گریزد، زندان بانی که فارغ ار قضاوت به حکم وظیفه اورا دنبال می کند و در عین حال دو جهانی که گرجه یکی را به نظاره نشسته و دیگری را در فضای زندان گم کرده ایم هر دو به شدت محق و قابل لمس اند. فراری که گرچه او را نمیبینیم اما به خوبی میشناسیم حس میکنیم و به واسطه ی شناخت صحیح و کاملی که فیلم ساز از او ایجاد میکند در پایان فیلم حسرت ندیدن اورا نداریم چرا که به قدر کافی با چیدمان درست داستان و روایت اورا دیده ایم. و در نهایت چوبه ی داری که از ابتدا تا انتها با موجودیت خوفناک خود بیننده را همراهی میکند.
و نهایتا موسیقی فیلم که به شکل  بی نظیری با فضای خاکستری زندان رو به تخریب، التهابات و عشق همخوانی دارد.

 

پگاه
 

سکوت که هست

شریک قتل های توام

هزار بار

دست در دست خطوط درد که کران چشمانت را کریه می کنند

گوشه ی لب هایت...

دخمه ام

سردابه ی مستاصل خمیدگی در خطوط ناممکن مرز

در وادی خاموش لب هایت...

                                   شریک توام

پسامدرن عزیز

هیس.....

در نقطه چین هایت

چین خورده

سطح سکوت

مثل موج بر آب

شبیه فریادی که در صورت من است

غنی از منجلاب هر ترس چرکین و خفقان

شریک جرم توام؟؟؟؟

ده ها سال

در رد خطوط گم درد جراحی شده بر چهره ات

وقتی تبرت لمس میکند

ریشه هایم را...

این خطوط اند که عمیقانه فریادم می زنند

وگرنه

سکوت که هست

خفقان که هست

و تو

انباز پیشین شرارت ها...

ماسیده ایی بر چهره ات

بر محو خطوط جراحی شده ایی که لال اند....

پگاه

پ.ن.: بازی با واژه های فارسی در این نوشته عمدی بوده

پ.ن.2: تلفیق دو اضطراب منجر به این انزجار گشته.

دست نوشته های اشتباهی

به سکوت

حیرت زمزمه ی واژه

بخل آزادی

            خفقان نه!

آری گویان

به اشتباه مکرر

میان حفظ کنش هایت

از بر کرده ام 

                این حیرت سکوت را

متنفر از آگاهی

سرم را برمیدارم

از شانه هایم

بیزارم از این حفظ

وتمام دانش های محدود به حدوث تو

سال هاست بازگردانده ام

سرم را

          به شانه هایت

در گیجی تفهمیم و تکلم

خسته ام

از این سرگردانی

خسته

ادبیات


کم کم حالت خمودی کرختی به من دست داد، مثل یک نوع خستگی گوارا...

بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا می رفت.متدرجا حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده، فراموش شده ی دوران بچگی خود را می دیدم. نه تنها می دیدم بلکه در آن گیر و دارها شرکت می کردم و آن ها را حس می کردم.لحظه به لحظه کوچکتر و محو تر می شدم بعد ناگهان افکارم محو و تاریک شد...

یک لحظه فراموشی محض را طی کردم. وقتی به خودم آمدم یک مرتبه خودم را در اطاق کوچکی دیدم ...

در یک دنیای طبیعی اما نزدیک تر و طبیعی تر متولد شده بودم...

آیا من خودم نتیجه ی یک رشته نسل های گذشته نبودم و تجربیات آن ها در من باقی نمانده بود؟...

از گوشه ی چشم که به سایه ی خودم نگاه می کردم می ترسیدم ....واگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ،فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم...

هرکس مرا شناخت زهمراهی ام رمید

نشناخته است سایه هنوزم که با من است

(هدایت/کلیب)

انگار می گویند

هنوز برای نفس کشیدن فرصت هست...

نفس نفس میزنم این فرصت را

فرو میدهم غلظت پر از بازدم های کثیفتان را

و

حرف هایم  منقطع میمانند در حدود ریه ، زندگی...

نه حریص هستی نیستم

تنها کمی دیر رسیده ام به فرصت زندگی

اینها تلاش جامانده ی کسی است به اعتراض!

چقدر خسته ام و

چه بیهوده باید ساکت بمانم در این همهمه بیهوده

آری خسته ام خسته...دلم هوس نیستی دارد

چقدر ببازم به این سلک محتوم

نفس هایم که به شماره بیافتند

که به شماره بیاندازمشان

ریه را خالی خالی خواهم کرد از بازدم های حقیرتان

o2به علاوه نا به علاوه حقارت ،

آب نمیدهد ،تنها گنداب

پرباشید از عطرش

پی نوشت:حالم را بهم میزنم تا بالا بیاورمتان ، هر آنچه را که از شومی شرارت هاتان در من است

پگاه

تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام

قبل از این نسروده ام

میخواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست

پس آنکه شعر میسراید می تواند مرده باشد و می تواند کور...

پس هوا را از او بگیر خنده ات را گریه ات را نه

....

من همان هشتاد برگ برجسته ی یک خطم

...تو

اصلا خورشیدی

از این شعر تکراری تر ممکن است ؟

هوا را از من بگیر خنده ات را نه

هز ها را از من بگیر

شعله ات رانه

.....

بعید است زنده باشم

مرده ام

سعید است دستی که پاره میکند گرده ام

سعید است امامی است

سعید امامی است

من قتل های زنجیره ایی توام...

کشته اند وجسدم در جایی پنهان است

تویی که می شناسمت ای آینه ی بردار

چون نظر کردی بر آینه

جسدم در تو پنهان است....

انتخابی از آلبوم نامجو

معمولا از این شعر یا ترانه ها خوشم نمیاد اما این یکی حس غریبی بهم داد انگار ...

دلم خواست بخونینش

دچار هذیانم ،

ثبوت دردناک واژه بر دوراهی حنجره ام،

تقاص ندانم کاری اندیشه را

پس می دهم

و خلوت بی خاطره و این خلسه ی خبیث را.

من دیگر کاری به سقوط وسرنوشت ندارم

تنها تعبیر یک واژه را میخواهم

                                   از کسالت شعور آینه

همین!

ای بی...

بی چه؟

اصلا به دیگران چه که من درست در تب رسیدن منجمد مانده ام

ای بی ...

عیبی ندارد

چماق بر سرهامان بکوبید

جمجمه های خالی مد شده اند این روزها

بر

پیراهن خاکستری خواهرانم

هذیان پیچیده در خلوت سلول هایم

بوسه می زنم به لب آب

و

فرو می دهم یکی یکی هذیان های سرنوشت و سقوط و

...

داستان کهنه ایی که طعم گس خاکستری دارد.

می کوبند همچنان

بر جمجه ام

سنگ ها اسارتشان را.

پس میدهم

تقاص زندگی را،

همه ته مانده های دلم را 

روی سنگسار حرمتی پیچیده در سکوت سیاه خودخواهی  نخی  برادرانم!!

پی نوشت:تشکر از دوست خوبم برای جایگذاری واژه گان خودخواهی ملی با خودخواهی نخی

پی نوشت 2:به یاد زنی،انسانی که محکوم  به مرگ و سنگ مانده است (ف-م)

پگاه


دست نوشته

مانده بر دامنه ی درد

شریک اشتباه های کفر آلود

پوسیده در ابتلای (تنه) ام به ( آ )

شبیه اسارت یک سلول در خود

و تاول هایی که تاوان انحصار من اند به هندسه ی دایره

چیزی یا چیز هایی است که نباید تکرار کرد

مثل خفقان حنجره از ترس اعتقاد

بی کسان غربت و بی علتی

نه...

دیگر نفس نخواهم کشید

                               بوی مانده گی اندیشه هاتان را

دل من در التهاب یک اضطراب نطفه بسته

گور پدر همه ی این آرامش هایی که دارند خفه ام می کنند

اصلا گور پدر خودم با این کفایت های کثیف

من به عدم حلقه شده ام

درست جایی که به صرافت ازل افتاده بودم

و...

تب تابستانی نگاهم را

هیچ چشمی

به شوراب اشک

                   پاشویه نخواهد کرد،می دانم

نه...

دیگر به خواب کسانم اعتمادی نیست

تعبیر شده ام در صراحت لذت این انزوا

رقم خورده

             در

                 حظ هذیان دلم

و حالا...

           پیشتر از مرگ

زاده می شوم در حرمت جرئت

 پگاه

ادبیات


برای چيدنِ آخرين جمله‌ی جهان
کلمه کم آورده‌ام،
لطفا حروفِ روشنِ رازداران را آزاد کنيد!


آزادشان کنيد!
آن‌ها فرزندانِ فرصت‌گريزِ هزاره‌ی نان‌اند،
که در پايداریِ خويش
جهان را از پيرشدن باز می‌دارند.


آزادشان کنيد!
پرستويی که امروز قفس‌نشين شماست
فردا عقاب قفل‌شکنی خواهد شد
که به قله‌ی مِه‌گرفته‌ی قاف هم قناعت نخواهد کرد.


آزادشان کنيد!
آن‌ها کامل‌ترين کمربستگانِ باران‌اند،
که ما روياهایِ بی‌گرگ خويش را
در آهوترين پيراهنِ بی‌فَريب‌شان شسته‌ايم.


آزادشان کنيد!
پروانه‌ای که از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفته‌ی خود
نخواهد ترسيد.
تنها در تلاوت مخفیِ ما تکثير خواهد شد،
مثل ستاره در آسمان
ترانه در کوه وُ
کلمه در کتاب.


هی رفته بر آب، درياب!
آخرين جمله‌ی جهانِ ما
علاقه به آزادی آدمی‌ست،
که در چيدنِ چلچراغِ آن

کلمه کم نمی‌آوريم.

صالحی

فلسفه 10(افلاطون)

افلاطون(347-427)

متولد آیگینا

نام اصلی او اریستوکلس بود و افلاطون نام مستعارش.

زن ومرد ،آزادی در عشق، مالکیت عمومی ثروت ، آزادی بیان، تساوی زن ومرد، سوسیالیسم ، کمونیسیم و ... تنها بخشی از افکار و اندیشه هایی است که خمیر مایه ی فلسفه او را به وجود آورد

از جمله ی مهم ترین آثار او میتوان ضیافت، تیمایوس و شاهکار بزرگ جمهوری را نام برد .به طوری که امرسن می گوید:کتاب خانه ها را بسوزانید و فقط این یک کتاب را باقی بگذارید  زیرا چکیده ی همه ی آن ها در این یک کتاب جمع شده است.

تصویری که او در کتاب جمهوری خود به تصویر میکشد تنها جنبه ی نظری نداشته و افلاطون تا حدی سعی بر آن داشت تا به آن جامه ی عمل بپوشاند

در شهر اسپارت افلاطون تلاش کرد تا مفاهیم نظری جمهوری را به واقعیت بدل کند ؛نظام حکومتی اسپارت آزمایشی بود _ نوعی مارکسیسم 23 قرن قبل از مارکس _مردم اسپارت زندگی اشتراکی داشتند همه در سالن های عمومی غذا میخوردند هیچ کس حق نداشت مالک طلا باشد ،کودکانی که در جمهوری به دنیا میامدند حاصل آمیزش های اشتراکی بودند از این رو ازدواج فردی وجود نداشت کودکان متعلق به همه ی مردم اند از این رو به محض تولد آن ها را از والدینشان جدا میکردند و...

افلاطون معتقد بود مایه ی واقعی در عالم(ذات) اشیاست .جهان مادی و اشیا اطراف تنها سایه هایی از این صورت هاست .او می گفت :ذات اشیا تنها چیز های ماندگار و حقیقی اند.

حتی در رابطه با مفاهیم نیز مثل اخلاق معتقد بود یک عمل خاص از این بابت خوب است که چیزی در آن است که آن را خوب میکند .این چیز ،ایده ی کلی خوبی است .مفاهیم اخلاقی به این خاطر خوب نیستند که نتایج دلخواه را به بار می آورند ،بلکه به این دلیل خوبند که با ایده ی کلی خوبی تطابق دارند

افلاطون معتقد بود تنها راه کسب معرفت ،خردورزی است زیرا با خرد میتوان امور بدون تغییر را درک کرد انسان خرد ورز فنا ناپذیر و سرمدی است  .

افلاطون به دعوت پادشاه سیراکوس برای ساختن جمهوری صلح خود به آنجا رفت اما چون با پادشاه سیراکوس فاصله ای بس عمیق داشت سرانجام به دستور پادشاه به عنوان برده به فروش رسید و به پایمردی دوستی آزاد شده روز های آخر عمر خود را با خاطرات آرام یک زندگی پر تلاطم به سر آورد

دستنوشته

انگار میپوسم

                    از درون

اشک هایی منقطع از حرمت بغضی که شکسته ام به مرز انزوا

هذیان میگویم_میگویند_

دیگرانی که سرشان گرم است به من و

من به...

نمی پیوندم به این انفصال محکوم

دغدغه های بی ایمان دارم

گویی

       انسانی منقطع در لکنت باورش به بودن

اندیشه ام را برای همه گشوده ام

و مشتم را...

کوبیده ام بر تکرار تابوت سنگین پیکرم

چاشنی ذهنم پوسیده

و این بوی باروت گندیده دارد دیوانه ام میکند

از دو سو اندیشه ام را میکشند

کور است دیگر

گره ی باورم به بی اعتقادی

حالم به هم میخورد از تن به اندیشه هاتان کوبیدن

این ریسمان پوسیده و

من...

سقوط کرده ام

گورم را گم خواهم کرد

همان طور که

خودم را

         پیشترها

پگاه


ادبیات

من در معرض دگرگونی های ناگهانی هستم.چیزی که هست من خیلی به ندرت فکر میکنم،بنابراین انبوهی از مسخ های کوچک بی آنکه ملتفتشان باشم درونم انباشته میشوند و بعد روزی از روزها،یک انقلاب درست و حسابی اتفاق می افتد .این همان است که به زندگی ام همچو جنبه ی ناهموار و ناهمسازی را داده است(70)

...

من آینده را میبینم چندان رنگ باخته تر از زمان حال نیست.چه لزومی دارد که تحقق بیابد؟تحققش چه چیز بیشتری به آن خواهد داد؟(105)

...

حالا وقتی میگویم من ،توخالی به نظر میرسد .دیگر نمیتوانم خودم را خوب احساس کنم،از بس که فراموش شده ام .تنها چیز واقعی که در من مانده و،وجود است که میتواند خودش را احساس کند که وجود دارد(297)(تهوع)

سیری که سارتر در رمان تهوع از ابتدا تا انتها برای شخصیتی انسانی رقم میزند

فرومانده در مسخ خود ،در عدم فکر(بی شباهت به تعقل) و باور پیوند آینده با اکنون در  تجربه ی گذشته ،درگیرو دار عدم عقلانیت وجود وبه دنبال راهی برای پایان دادن به تهوع ،درست در پایان تهوع (308)(آیا من نمی توانم سعی خودم را بکنم...)

وآیا به راستی تهوع پایان میپزیرد؟...


فلسفه9 (سقراط)

وسرانجام

سقراط

(399-470 ق.م)

زاده ی آتن زادگاه صدها فیلسوف

بدون اغراق میتوان او را بزرگترین فیلسوف یونان دانست

از سقراط چیز زیادی نمی دانیم چه هیچ گاه آموزه های خود را مکتوب ننمودو هر آنچه امروزه از او میدانیم از طریق آثار افلاطون شاگردش به ما رسیده

سقراط 62 ساله بود که معلم افلاطون 20 ساله شد .

الکیبیارس در مورد او گفته میتوان سقراط را با مجسمه های شعده بازی مقایسه نمود(ظاهر این مجسمه ها شبیه دلقک است اما چون آن را می گشایی درونشان تصویر خدایی است)

سقراط به خردمند آگورا معروف بو و غیب گوی آتن او را خردمند ترین مرد آتن نامیده بود

این جمله مشهور از سقراط که:من تنها یک چیز میدانم و آن اینست که هیچ نمیدانم را بارها شنیده ایم و شاید دلیل اصلی فیلسوف شدن سقراط و ماندگاری آموزه هایش که بیشتر به گفتگویی در جستجوی حقیقت می نمود تا آموزه ،همین جمله و ایمان او به این جمله باشد

می پرسید فلسفه چیست و پاسخ میداد :آن جریان فکری که ما را قادر میسازد خدا را بهتر بشناسیم

سقراط معتقد بود گیختن از مرگ دشوار نیست بلکه گریختن از جرم دشوار است زیرا جرم و گناه تیز رو تر از مرگ است

سقراط میگفت ارتکاب آنچه ضد ارزش نامیده میشود دلیل عدم درک درست انسان از ارزش است ،بنابراین به  دنبال تعریف جامعی از مقوله ی ارزش و ضد ارزش بود

او میگفت درکی که به حقیقت بیانجامد ذاتی است و نمیتوان چیزی دیگر را از بیرون به عنوان حقیقت به فرد القا کرد، چه اگر هرکس به ندای درون گوش بسپارد سقراط ثانی خواهد بود! ندایی که او ندای الهی در خود میدانست

و سرانجام هییت منصفه ای 500 نفره او را به جرم گمراه کردن جوانان به مرگ محکوم کرد و او جام شوکران را  نوشید تا به مرگ که آن را خوابی ابدی یا فراموشی و نسیان لذت بخشی میدانست سلام کند

دستنوشته

در کسوت کور صبر

چاره ای نمی ماند جز طعنه ی بادام تلخ را به شهوت شکر خوردن

مصیبتی است هذیان خاموش

این روزها که همه از باور هزارتوهای نرفته می گویند

دیروز ها را می گویم...

گم شده سرم در ازدحام فکرهای ناپالوده

آلوده..

از تهوع شک ،گلویم خس خس میکند

انگار می گویند کافر شده ام ؟

چه خوب..؟!

انکار هیچ مقدس تر است از هجو ندانسته.

سمت خدا را هم که بگیری

در هزارتو های عریان باور

خشک می شوی

درست همان تکه نان خشکیده در التماس و التهاب بلیعیده شدن

به گلویی که

هنوز

خس خس میکند

"در گیر و دار طناب کفر"

ضجه ی بره ای دیگر می آید، هیس.

پگاه