ادبیات
من در معرض دگرگونی های ناگهانی هستم.چیزی که هست من خیلی به ندرت فکر میکنم،بنابراین انبوهی از مسخ های کوچک بی آنکه ملتفتشان باشم درونم انباشته میشوند و بعد روزی از روزها،یک انقلاب درست و حسابی اتفاق می افتد .این همان است که به زندگی ام همچو جنبه ی ناهموار و ناهمسازی را داده است(70)
...
من آینده را میبینم چندان رنگ باخته تر از زمان حال نیست.چه لزومی دارد که تحقق بیابد؟تحققش چه چیز بیشتری به آن خواهد داد؟(105)
...
حالا وقتی میگویم من ،توخالی به نظر میرسد .دیگر نمیتوانم خودم را خوب احساس کنم،از بس که فراموش شده ام .تنها چیز واقعی که در من مانده و،وجود است که میتواند خودش را احساس کند که وجود دارد(297)(تهوع)
سیری که سارتر در رمان تهوع از ابتدا تا انتها برای شخصیتی انسانی رقم میزند
فرومانده در مسخ خود ،در عدم فکر(بی شباهت به تعقل) و باور پیوند آینده با اکنون در تجربه ی گذشته ،درگیرو دار عدم عقلانیت وجود وبه دنبال راهی برای پایان دادن به تهوع ،درست در پایان تهوع (308)(آیا من نمی توانم سعی خودم را بکنم...)
وآیا به راستی تهوع پایان میپزیرد؟...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱:۴۵ ق.ظ توسط پگاه
|