شرحی کوتاه بر زمانی که یک اثر هنری بودم


در جای جای سطور این اثر خواننده خود را درگیر باورها، ارزش ها و ضد ارزش هایی می یابد که شاید در روزمره گی های همیشه کمتر فرصت تفکر و تامل در باب آن ها را بیابد‌ .
رمان با دریا و امواج خروشان آغاز شده و با دریا و سکوت و ارامش آن پایان میابد. درمسیر داستان اما انسانی که در اغاز ایستاده، آفرینشی از نو میابد. بررسی رد نگاه نویسنده به یک امر یکسان در ابتدا و انتها، تلقی متفاوتی از هستی و اشیا را به ذهن متبادر میکند و مفهوم مطلق را زیر سوال می برد. یک اتفاق، شی یا حتی انسان در برهه های گوناگون می تواند با نوع برداشت و نگاه ما از تعریف و توصیف، چیزی کاملا دیگرگون را به تصویر بکشد.
داستان به زیباترین چیزها می تازد، جسورانه در باب زیبایی و هنر و به ویژه سرنوشت هنر در دنیای معاصر صحبت کرده و بی پرده پیچیدگی هنر به تکنولوژی، صنعت و تجارت را ناموفق و منفور می داند. هنر که زمانی نجات دهنده ی انسان بوده و فلسفه ها درباب آن داد سخن داده اند اکنون در گیرودار نگاهی تجاری، صنعتی و آشوب زده، ماهیت انسان مدرن را نشانه گرفته و انسانیت او را لگدمال می کند‌. آنچه خواننده در جای جای داستانی ساده و روان با آن  مواجه می شود شک است، شکی که همواره در جنبه های تفاوت آنچه انسانیت نامیده می شود با سایر موجودات وجود داشته ودارد و در باب آن فلسفه و دین تلاش های زیادی نموده اند‌. گرچه در نوشته هایی چون مسخ کافکا انسان به هیت موجودات زنده ی دیگر درمی آید، در این داستان با گونه ای دهشتناک تر از سرنوشت انسان مدرن مواجهیم  و آن تبدیل انسان به موجودی غیر زنده است. در کنار این امر، این مسله که هنر ، وادی ارتباط و تبدیل انسان به شی است بسیار حائز اهمیت بوده و بیشتر خواننده را به فکر وامیدارد
انسانیت ارجح است یا اثر هنری!
اثر هنری حیاتی انسانی دارد شبیه هنرمندِ خود ؟ یا صرفا از وجوه هنری یک شی ، مورد نظر و توجه است؟
سوالاتی که ذهن را به کنکاش در باب آثار هنری نیز وامیدارد.
داستان، انسانی سرگشته، خموده، پس زده را به ویترین تماشا میگذارد که بر خلاف بسیاری رمان ها، ویژگی های روحی یا انسانی خاص و برجسته نداشته و به نوعی فردی کاملا معمولی است این مسله از تفکرات ساده او دریافت می شود و ناگاه وانهادگی این انسان در عصر مدرنیته که با سرعتی عجیب، اتفاقات، انسان، حیات و ... را معنا زدایی کرده یا معناهایی موهومی می بخشد.
و در نهایت سرنوشت انسانی که حتی یک اثر هنری نیست، یک بدل وانهاده از هنری حقیر و ناکامل است .
هنری که حتی هنرمند او را بسان توهینی به بشریت تلقی می کند
داستان با موفقیت تمام در قالب روایتی ساده به بیان هنر و ضد هنر پرداخته و سرنوشت بشر به دام افتاده در دست هنر آشوب زده و غیر اصیل را به تصویر می کشد فردی بی هویت با جسمی که هزاران رنج بر آن حک شده است
گرچه نوع جمع بندی پایانی داستان کمی دور از انتظار مخاطب است و به نظرمی رسید شاید نگارشی دیگرگون و پایانی باز برای چنین داستانی تامل بیشتری در خواننده ایجاد کند 

ادبیات


کم کم حالت خمودی کرختی به من دست داد، مثل یک نوع خستگی گوارا...

بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا می رفت.متدرجا حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده، فراموش شده ی دوران بچگی خود را می دیدم. نه تنها می دیدم بلکه در آن گیر و دارها شرکت می کردم و آن ها را حس می کردم.لحظه به لحظه کوچکتر و محو تر می شدم بعد ناگهان افکارم محو و تاریک شد...

یک لحظه فراموشی محض را طی کردم. وقتی به خودم آمدم یک مرتبه خودم را در اطاق کوچکی دیدم ...

در یک دنیای طبیعی اما نزدیک تر و طبیعی تر متولد شده بودم...

آیا من خودم نتیجه ی یک رشته نسل های گذشته نبودم و تجربیات آن ها در من باقی نمانده بود؟...

از گوشه ی چشم که به سایه ی خودم نگاه می کردم می ترسیدم ....واگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ،فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم...

هرکس مرا شناخت زهمراهی ام رمید

نشناخته است سایه هنوزم که با من است

(هدایت/کلیب)

ادبیات


برای چيدنِ آخرين جمله‌ی جهان
کلمه کم آورده‌ام،
لطفا حروفِ روشنِ رازداران را آزاد کنيد!


آزادشان کنيد!
آن‌ها فرزندانِ فرصت‌گريزِ هزاره‌ی نان‌اند،
که در پايداریِ خويش
جهان را از پيرشدن باز می‌دارند.


آزادشان کنيد!
پرستويی که امروز قفس‌نشين شماست
فردا عقاب قفل‌شکنی خواهد شد
که به قله‌ی مِه‌گرفته‌ی قاف هم قناعت نخواهد کرد.


آزادشان کنيد!
آن‌ها کامل‌ترين کمربستگانِ باران‌اند،
که ما روياهایِ بی‌گرگ خويش را
در آهوترين پيراهنِ بی‌فَريب‌شان شسته‌ايم.


آزادشان کنيد!
پروانه‌ای که از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفته‌ی خود
نخواهد ترسيد.
تنها در تلاوت مخفیِ ما تکثير خواهد شد،
مثل ستاره در آسمان
ترانه در کوه وُ
کلمه در کتاب.


هی رفته بر آب، درياب!
آخرين جمله‌ی جهانِ ما
علاقه به آزادی آدمی‌ست،
که در چيدنِ چلچراغِ آن

کلمه کم نمی‌آوريم.

صالحی

ادبیات

من در معرض دگرگونی های ناگهانی هستم.چیزی که هست من خیلی به ندرت فکر میکنم،بنابراین انبوهی از مسخ های کوچک بی آنکه ملتفتشان باشم درونم انباشته میشوند و بعد روزی از روزها،یک انقلاب درست و حسابی اتفاق می افتد .این همان است که به زندگی ام همچو جنبه ی ناهموار و ناهمسازی را داده است(70)

...

من آینده را میبینم چندان رنگ باخته تر از زمان حال نیست.چه لزومی دارد که تحقق بیابد؟تحققش چه چیز بیشتری به آن خواهد داد؟(105)

...

حالا وقتی میگویم من ،توخالی به نظر میرسد .دیگر نمیتوانم خودم را خوب احساس کنم،از بس که فراموش شده ام .تنها چیز واقعی که در من مانده و،وجود است که میتواند خودش را احساس کند که وجود دارد(297)(تهوع)

سیری که سارتر در رمان تهوع از ابتدا تا انتها برای شخصیتی انسانی رقم میزند

فرومانده در مسخ خود ،در عدم فکر(بی شباهت به تعقل) و باور پیوند آینده با اکنون در  تجربه ی گذشته ،درگیرو دار عدم عقلانیت وجود وبه دنبال راهی برای پایان دادن به تهوع ،درست در پایان تهوع (308)(آیا من نمی توانم سعی خودم را بکنم...)

وآیا به راستی تهوع پایان میپزیرد؟...


ادبیات

رها شدن بر گرده ی باد است و

با بی ثباتی سیماب وار هوا برآمدن

به اعتماد استقامت بال های خویش؛

ورنه مسأله یی نیست:

بر آسمان بلند

                سرانجام

                            پر باز می کند.

جهان عبوس را به قواره ی همت خود بریدن  است

آزاد ه گی را به شهامت آزمودن است و

رهایی را اقبال کردن

حتا اگر زندان

                پناه و ایمن آشیانه است

                و گرم جای بی خیالی سینه مادر

حتی اگر زندان

                 بالش گرمی ست

                 از بافه ی عنکبوت و تارک پیله.

رهایی را شایسه بودن است

حتی اگر رهایی

                 دام باشه و قرقی ست

                 یا معبر پر درد پیکانی

                                           از کمانی

وگرنه مسأله یی نیست:

پرنده ی نو پرواز

بر آسمان بلند

                سر انجام

                         پر باز میکند. 

شاملو

ادبیات

انسان چنین است دو چهره دارد:

نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.اگر به حکم تصادف در عمارتی که خانه ی شماست حادثه ی مرگی روی داد در رفتار همسایگان تعمق کنید.آنها در زندگی کوچک خود به خواب رفته بودند در همان لحظه بیدار می شوند خبر میگیرند دلسوزی می کنند.

مرده ای زیر چاپ است سرانجام نمایش آغاز می شود.آنها به نمایش حزن انگیز نیاز دارند چاره نیست این برای آنها نوعی تعالی است نوعی مشروب اشتها آور است.من سرایداری داشتم به راستی کریه و نامطبوع که بدجنسی مجسم بود.عفریتی ساخته از حقارت و کینه توزی.من با او حرف نمی زدم اما صرف وجودش کافی بود تا خوشنودی مرا به مخاطره افکند.او مرد ومن به تشییع جنازه اش رفتم .می توانید دلیلش را بگویید؟؟

آ.کامو

 

چرا چنین نرم؟ـزغال سنگ روزی به الماس چنین گفت:(مگر ما خویشان نزدیک نیستیم؟)

چرا چنین نرم برادران من از شما می پرسم :مگر شما برادران من نیستید؟چرا چنین نرم؟چنین سست و تسلیم؟چرا رد و انکار در دل های شما چنین بسیار است؟چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟

نیچه

ادبیات

دست بردار می خواستم بگویم از همه ی اینها دست بردار.چه اهمیتی دارد که کی حرف می زندکسی گفت چه اهمیتی دارد که کی حرف می زند. عزیمتی در کار خواهد بود من اینجا خواهم بود از دست نخواهمش داد من نخواهم بود من اینجا خواهم بود و خواهم گفت من از اینجا دورم من نخواهم بود دم نخواهم زد داستانی خواهد بود کسی خواهد کوشید داستانی بگوید.

آری حاشا تا کی همه اش غلط است هیچ کس نیست مفهوم است هیج جیز نیست لفاظی تا کی بگذار فریب خورده باشیم فریب خورده ی زمان و زمانه تا وقتی بگذرد همه چیز بگذرد و تمام شود و صدا ها ساکت شوند تنها صدا ست تنها دروغ.اینجا عزیمت از اینجا و رفتن به جایی دیگر یا همین جا ماندن اما در آمد و شد....

سامویل بکت

خداحافظ ...!
خداحافظ پردهْ‌نشين محفوظِ گريه‌ها
خداحافظ عزيزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصه‌ی هر چه همين هوای هميشه‌ی عصمت!
خداحافظ ... ای خواهر بی‌دليل رفتن‌ها
خداحافظ ...!

ادامه نوشته

ادبیات

بخواب هلیا

دود دیدگانت را آزار می دهد

دیگر هیچ کس شبانگاه تو را از خواب بیدار نمی کند

دیگر هیچ کس

هیچ کس پشت پنجره ی شب منتظر تو نیست

بازگشت من به شهر

                           بازگشت من به سوی تو نیست

ابراهیمی

 

ادبیات

مي گفتم : « بالان »

مي گفتند : « باران كوچولو ! باران ! »

و به خدا از آسمان فقط بالان مي باريد !

**

بالان مي بارد

درست مثل باران

ابرها

اما

هنوز با همان زبان هميشگي شان حرف مي زنند ...

شکارسری

ادبیات

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است

اما

دل دریایی است

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

وتاوان آن هرچه باشد

                            باشد...

ادبیات

اگر در خود چاهي كنده باشي

به قدر چاه هاروت

آنوقت مي فهمي كه براي يوسف شدن

در اين پيراهن هاي دريده

بايد گرگ بود.