دستنوشته
دیوار ها راهشان را گم کرده اند وگرنه بن بست بی تقصیر است شک می کنیم در شک هامان می مانیم سال هاست که اینجا بی اعتباری از ایمان به این خداگونه گان تاریخ خیره مانده ایم به خدا مسخ یک هیچ تهی شده ایم حالا چه تو باور کنی یا نه دیگر فرقی به حال هیچ کس ندارد اینان از گناهان ناکرده شان دست می شویند و ...آب جاری تاریخ به دهان سگ نجس نمی شود و همه می دانند.غصه ی بغض هایت را می خوری غصه ی بغض هایی که درست قبل از شکستن شکسته شدند مناقصه ای در کار نیست اشک هایت را حراج کرده اند.من غصه ی خودم را می خورم غصه ی بغض هایی که درست قبل از شکستن به مرز عصیان و جنون خفه ام کردندو من فقط نگاه کردم...
با تاریخ اینجا چه ها که نمی کنند تا به خودت می آیی می بینی بلع اینان شده ای و مزه ی گست را تف می کنند
آب جاری به دهان سگ نجس نمی شودو...
دلت می خواهد باز هم کفر بگویم؟....
پگاه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۳:۱۹ ق.ظ توسط پگاه
|