دستنوشته
من خاطره ا ی دست هامان را دشوار به یاد می آورم
حالا ذهنم دچار هذیان و کابوس است
حالا دیگر نه دچار دریا می شوم نه دلم شور ماهی ها را می زند
حالا دیگر تور بی ماهی پر است از صدف های توخالی
درست مثل ذهنم که خالی خالی مانده است
یادم نیست درست یادم نیست
اینبار این کابوس آنقدر طول می کشد که یادم می رود
اینبار دیگر تکان هیچ گاهواره ای آرامم نخواهد کرد
دیگر هیچ چیز مرا از هذیان این تب نجات نخواهد داد ...
فراموش کرده ام که یادم می رود...
دیگر دلم طاقت هیچ چیز را ندارد
گرفتار یک قرق دیگر شوم بغض خفه ام کرده است
دیگر حنجره طاقت دلتنگی های تو را ندارد
فکر می کنم مرزها یک طور بدی شده اند
دایره وار هی دور خودم می چرخم
نمی گذارندم به تو فکر کنم این دقیقه های اینجا
می دانم باور نمی کنی درست ابتدای تو به انتها برسم
من دیرتر از خودم دیرتر از همه امروز را فردا کرده ام
و
نمی دانم فردا را
درگیر بغض های گره خورده ام
یا گره ی کور سرنوشتشان را خواهم گشود
دریا حال غریبی دارد
تور ها دلتنگی اش را نمی فهمند
خشمش را نمی فهمند
نمی دانند وقتی دلتنگی و همه چیز دیرتر از همیشه دیر کرده است
پا به تنهایی ات بگذارند چه آشوبی می شود
نمی دانند...
پگاه