انسان چنین است دو چهره دارد:

نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.اگر به حکم تصادف در عمارتی که خانه ی شماست حادثه ی مرگی روی داد در رفتار همسایگان تعمق کنید.آنها در زندگی کوچک خود به خواب رفته بودند در همان لحظه بیدار می شوند خبر میگیرند دلسوزی می کنند.

مرده ای زیر چاپ است سرانجام نمایش آغاز می شود.آنها به نمایش حزن انگیز نیاز دارند چاره نیست این برای آنها نوعی تعالی است نوعی مشروب اشتها آور است.من سرایداری داشتم به راستی کریه و نامطبوع که بدجنسی مجسم بود.عفریتی ساخته از حقارت و کینه توزی.من با او حرف نمی زدم اما صرف وجودش کافی بود تا خوشنودی مرا به مخاطره افکند.او مرد ومن به تشییع جنازه اش رفتم .می توانید دلیلش را بگویید؟؟

آ.کامو