دستنوشته
در کسوت کور صبر
چاره ای نمی ماند جز طعنه ی بادام تلخ را به شهوت شکر خوردن
مصیبتی است هذیان خاموش
این روزها که همه از باور هزارتوهای نرفته می گویند
دیروز ها را می گویم...
گم شده سرم در ازدحام فکرهای ناپالوده
آلوده..
از تهوع شک ،گلویم خس خس میکند
انگار می گویند کافر شده ام ؟
چه خوب..؟!
انکار هیچ مقدس تر است از هجو ندانسته.
سمت خدا را هم که بگیری
در هزارتو های عریان باور
خشک می شوی
درست همان تکه نان خشکیده در التماس و التهاب بلیعیده شدن
به گلویی که
هنوز
خس خس میکند
"در گیر و دار طناب کفر"
ضجه ی بره ای دیگر می آید، هیس.
پگاه
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۳:۴۸ ق.ظ توسط پگاه
|