دستنوشته
انگار میپوسم
از درون
اشک هایی منقطع از حرمت بغضی که شکسته ام به مرز انزوا
هذیان میگویم_میگویند_
دیگرانی که سرشان گرم است به من و
من به...
نمی پیوندم به این انفصال محکوم
دغدغه های بی ایمان دارم
گویی
انسانی منقطع در لکنت باورش به بودن
اندیشه ام را برای همه گشوده ام
و مشتم را...
کوبیده ام بر تکرار تابوت سنگین پیکرم
چاشنی ذهنم پوسیده
و این بوی باروت گندیده دارد دیوانه ام میکند
از دو سو اندیشه ام را میکشند
کور است دیگر
گره ی باورم به بی اعتقادی
حالم به هم میخورد از تن به اندیشه هاتان کوبیدن
این ریسمان پوسیده و
من...
سقوط کرده ام
گورم را گم خواهم کرد
همان طور که
خودم را
پیشترها
پگاه
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۹:۲۷ ب.ظ توسط پگاه
|