انگار میپوسم

                    از درون

اشک هایی منقطع از حرمت بغضی که شکسته ام به مرز انزوا

هذیان میگویم_میگویند_

دیگرانی که سرشان گرم است به من و

من به...

نمی پیوندم به این انفصال محکوم

دغدغه های بی ایمان دارم

گویی

       انسانی منقطع در لکنت باورش به بودن

اندیشه ام را برای همه گشوده ام

و مشتم را...

کوبیده ام بر تکرار تابوت سنگین پیکرم

چاشنی ذهنم پوسیده

و این بوی باروت گندیده دارد دیوانه ام میکند

از دو سو اندیشه ام را میکشند

کور است دیگر

گره ی باورم به بی اعتقادی

حالم به هم میخورد از تن به اندیشه هاتان کوبیدن

این ریسمان پوسیده و

من...

سقوط کرده ام

گورم را گم خواهم کرد

همان طور که

خودم را

         پیشترها

پگاه