تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام

قبل از این نسروده ام

میخواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست

پس آنکه شعر میسراید می تواند مرده باشد و می تواند کور...

پس هوا را از او بگیر خنده ات را گریه ات را نه

....

من همان هشتاد برگ برجسته ی یک خطم

...تو

اصلا خورشیدی

از این شعر تکراری تر ممکن است ؟

هوا را از من بگیر خنده ات را نه

هز ها را از من بگیر

شعله ات رانه

.....

بعید است زنده باشم

مرده ام

سعید است دستی که پاره میکند گرده ام

سعید است امامی است

سعید امامی است

من قتل های زنجیره ایی توام...

کشته اند وجسدم در جایی پنهان است

تویی که می شناسمت ای آینه ی بردار

چون نظر کردی بر آینه

جسدم در تو پنهان است....

انتخابی از آلبوم نامجو

معمولا از این شعر یا ترانه ها خوشم نمیاد اما این یکی حس غریبی بهم داد انگار ...

دلم خواست بخونینش