انگار می گویند

هنوز برای نفس کشیدن فرصت هست...

نفس نفس میزنم این فرصت را

فرو میدهم غلظت پر از بازدم های کثیفتان را

و

حرف هایم  منقطع میمانند در حدود ریه ، زندگی...

نه حریص هستی نیستم

تنها کمی دیر رسیده ام به فرصت زندگی

اینها تلاش جامانده ی کسی است به اعتراض!

چقدر خسته ام و

چه بیهوده باید ساکت بمانم در این همهمه بیهوده

آری خسته ام خسته...دلم هوس نیستی دارد

چقدر ببازم به این سلک محتوم

نفس هایم که به شماره بیافتند

که به شماره بیاندازمشان

ریه را خالی خالی خواهم کرد از بازدم های حقیرتان

o2به علاوه نا به علاوه حقارت ،

آب نمیدهد ،تنها گنداب

پرباشید از عطرش

پی نوشت:حالم را بهم میزنم تا بالا بیاورمتان ، هر آنچه را که از شومی شرارت هاتان در من است

پگاه