کم کم حالت خمودی کرختی به من دست داد، مثل یک نوع خستگی گوارا...

بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا می رفت.متدرجا حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده، فراموش شده ی دوران بچگی خود را می دیدم. نه تنها می دیدم بلکه در آن گیر و دارها شرکت می کردم و آن ها را حس می کردم.لحظه به لحظه کوچکتر و محو تر می شدم بعد ناگهان افکارم محو و تاریک شد...

یک لحظه فراموشی محض را طی کردم. وقتی به خودم آمدم یک مرتبه خودم را در اطاق کوچکی دیدم ...

در یک دنیای طبیعی اما نزدیک تر و طبیعی تر متولد شده بودم...

آیا من خودم نتیجه ی یک رشته نسل های گذشته نبودم و تجربیات آن ها در من باقی نمانده بود؟...

از گوشه ی چشم که به سایه ی خودم نگاه می کردم می ترسیدم ....واگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ،فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم...

هرکس مرا شناخت زهمراهی ام رمید

نشناخته است سایه هنوزم که با من است

(هدایت/کلیب)